![]() |
![]() |
|
| تقدیم به همه عاشقان ناکام |
|
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:10 توسط ترانه |
|
|
سلام!
حال همهي ما خوب است ملالي نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالي دور، که مردم به آن شادمانيِ بيسبب ميگويند با اين همه عمري اگر باقي بود طوري از کنارِ زندگي ميگذرم که نه زانويِ آهويِ بيجفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بيدرمان! تا يادم نرفته است بنويسم حواليِ خوابهاي ما سالِ پرباراني بود ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازهي باز نيامدن است اما تو لااقل، حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي ببين انعکاس تبسم رويا شبيه شمايل شقايق نيست! راستي خبرت بدهم خواب ديدهام خانهئي خريدهام بيپرده، بيپنجره، بيدر، بيديوار ... هي بخند! بيپرده بگويمت چيزي نمانده است، من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نيک خواهم گرفت دارد همين لحظه يک فوج کبوتر سپيد از فرازِ کوچهي ما ميگذرد باد بوي نامهاي کسان من ميدهد يادت ميآيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري!؟ نه ريرا جان نامهام بايد کوتاه باشد ساده باشد بي حرفي از ابهام و آينه، از نو برايت مينويسم حال همهي ما خوب است اما تو باور نکن! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:21 توسط ترانه |
|
|
وجود زیبایت وارد به دنیا میشود
هدیه سالروزش این آوا میشود عاشقی چون من بی پروا میشود زان پس یک عمر رسوا میشود در شعر تولد غرق رویا میشود باری دگر با تو همصدا میشود آه..... در رویا هم روبرو با حصار میشود خو کرده به بی خوابی وانتظارمیشود مست شعرو غزلی از شراب میشود هنگام غروب دیوانه وار بی تاب میشود به خاطر چشمانی که گاه مهربان میشود چه روزگاری که اینگونه درخشان میشود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 22:55 توسط ترانه |
|
|
مردها و زن ها... دو روی یک سکه ان! آینده: یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است . یک مرد تا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود. موفقیت: یــک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میکند درآمد داشته باشد. یک زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند . ازدواج: یک زن به امید اینکه شوهرش تغییر کند با او ازدواج میکند، ولی تغییر نمیکند. یک مــرد به این امید با همسرش ازدواج میکند که تغییر نکند، ولی تغییر میکند . روابط: اول از همه، یک مرد یک رابطه را یک رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و نیز شعری با عنوان "همه مردها نادانند" می سراید . سپس به ادامه زندگیش میپردازد. مرد هنگام جدایی اندکی مشکلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی ساعت 3 نیمه شب یک پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: "فقط میخواستم بدونی که زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده." نام این کار تماس تلفنی "ازت متنفرم/عاشقتم" است که 99 درصد مردان حداقل یک بار آنرا انجام میدهند. برخی کلاسهای مشاوره ای مخصوص مردان برای رها شدن از این نیاز تشکیل میشود که معمولا تاثیری در بر ندارند . بلوغ: زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند یک انسان بالغ رفتار کنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم کودکانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است که اکثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میکنند. دست خط:
مردها زیاد به دکوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده میکنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده کرده و به "ی" ها و "ن" ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی که توسط یک زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد ترکتان کند، در انتهای یادداشت یک شکلک میکشد. خواروبار:
یک زن فهرستی از اقلام مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یک مرد آنقدر صبر میکند تا محتویات یخچال ته بکشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را که خوب بنظر برسر می خرد. بیرون رفتن:
وقتی مردی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی برای بیرون رفتن حاضر است. وقتی زنی میگوید که برای بیرون رفتن حاضر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود. گربه: زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میکنند. آینه:
مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چک میکنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میکنند -- آینه، قاشق، پنجره های فروشگاه، برشته کننده ها، سر طاس آقای زلفیان... تلفن:
مردان تلفن را به عنوان یک وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای کوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یک زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت کنند. آدرس یابی(وای خدای من! نگو!!):
وقتی یک زن در حال رانندگی احساس میکند که راه را گم کرده، کنار یک فروشگاه توقف کرده و از کسی که وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: "فکر کنم یه راه بهتر پیدا کردم،" و "میدونم که باید همین نزدیکی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو میشناسم." پذیرش اشتباه:
زنان بعضی اوقات قبول میکنند که اشتباه کردند. آخرین مردی که اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است. فرزند : یک زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دکتر، مسابقاتفوتبال، دوستان نزدیک و صمیمی،قرارهای رمانتیک، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یک مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد کم سن و سال هم در خانه زندگی میکنند . شیک پوشی : یک زن برای رفتن به خرید، آب دادن بهگلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی لباس شیک می پوشد. یک مردفقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میکند . شستنلباس: زنان هر چند روز یک بار لباسهایشان را میشویند. مردها تک تک لباس های موجود در کمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیکه لباس تمیزی باقی نماند، یک لباس کثیف برتن نموده و کوه ایجاد شده از لباسهای چرک خود را با آژانس به خشک شویی منتقل میکنند. اسباب بازی : دختران کوچک عاشق عروسک بازی هستند و وقتی بهسن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فکر اسباببازی رها نمیشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر وپیچیده تر میشوند. نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری وکوچک، تلفنهای اتومبیل، اکولایزرهای گرافیکی، آدم آهنیهای کنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی که روشن و خاموش شده، سر و صدا کند و حداقلبرای کار کردن به شش باتری نیاز داشته باشد. گل و گیاه : یک زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به جای گلها، به گلدان ها آب میدهد! زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد. کسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است! اسامی مستعار : اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابک، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانکر و لاک پشت صدا خواهند زد. پرداخت صورتحساب میز : وقتیصورتحساب را می آورند، با اینکه کلا 15هزار تومان شده، بابک، سامان، آرش و مهردادهر کدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میکنند،ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند. بگو مگو: حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی که یک مرد بعد از آن بگوید، شروع یک بگو مگوی دیگر خواهد بود. در اینصورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود! هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده ای داریم! اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی ، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند.اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود ! یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد. در اوایل هفته ی پیش میمون های آدم نما به آدمهای میمون نما تبدیل شدند! و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت. انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است!! بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و... حال ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره ی 46 ساله آورده است! او طی 40 دقیقه ی بیولوژیکی از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته است. او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد کرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است!سوختهای این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است! و الان مثل کودکی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه می کند!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:4 توسط ترانه |
|
|
خدا حافظ همین حالا همین حالا که من تنهام
خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها بدونی بی نو و با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ خدا حافظ همین حالا خداحافظ خداحافظ خدا حافظ همین حالا ...!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:34 توسط ترانه |
|
|
برگ وقتی از درخت خسته میشه از اون جدا میشه پاییز بهونه است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 22:16 توسط ترانه |
|
|
کجا می روی؟ صبر کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:16 توسط ترانه |
|
|
گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:16 توسط ترانه |
|
|
شریک سقف من نیستی بزار همسایه باشیم و فقط یکدونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم ... شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیم و همین یک لحظه دیدارم شریکم باش شریکم ..... فقط در هفته یک لبخند لبت را قسمت من کن اگر خورشید من نیستی بیا و شمع را روشن کن تمنای شرابم نیست یک جرعه آب شریکم باش کنار چشمه رویا یک لحظه خواب کنارم باش شریک زندگیم نیستی! شریک آرزویم باش اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش سلامی کن گهو گاهی به نام آشنا بر من همین اندازه هم بسه برای شور دل من غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن اگه دیدی منو بشناس نمیگم اینکه یادم کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:12 توسط ترانه |
|
|
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري*
هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي* هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي* درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد* هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري* هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه* به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني* قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري* و کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:33 توسط ترانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 16:50 توسط ترانه |
|
|
اگر مي داني در اين جهان كسي هست/كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند/وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد/مهم نيست كه او مال تو باشد/مهم اين است كه فقط باشد/زندگي كند ، نفس بكشد و لذّت ببرد.
------------------------
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:18 توسط ترانه |
|
|
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خود خو اهی فقط خود را پسندیدم گناهم را ببخش . گناهم را ببخش اگر از دست من در خلوت خود گر یه ای کردی اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی گناهم را ببخش . گناهم را ببخش اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم اگر تو با تحمل مست از خود خواهی ام کردی اگر من بی سبب گه با خشم بی امان بودم گناهم را ببخش . گناهم را ببخش اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من عدالت را اگر کشتم به حکم حس خود خواهی پشیمانی که هستی سالها هم آشیان من گناهم را ببخش . گناهم را ببخش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:27 توسط ترانه |
|
|
عشق من يادم كن گاهي كه به دل دارم آهي تو كه از دردم آگاهي يه دنيا يه دنيا عاشقم من بدون كه به عشقت صادقم من تو مست خويش و من مست عشقم اگه نباشي ميميرم بيا كه عمر از سر گيرم تا هستم با يادت شادم آخه دلبركن يادم ديگه از غمها آزادم به انتظار ديدنت به لحظه رسيدنت دل داره پرپر ميزنه از سينه ام پر ميزنه اي چشمه حيات من فرشته نجات من شوق نفسهاي مني هميشه روياي مني عشق تو در قلب من هديه جاودانه است براي زنده بودن قشنگترين بهانه است دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره با تو نفس كشيدن پايان انتظاره يه دنيا يه دنيا عاشقم من بدون كه به عشقت صادقم من تو مست خويش و من مست عشقم اگه نباشي ميميرم بيا كه عمر از سر گيرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:29 توسط ترانه |
|
|
زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نبودي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاريست که عاشق شده است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 20:56 توسط ترانه |
|
|
عشق از نگاه يك كودك 5 ساله
عشق يعني آن زمانيكه مامان بهترين تكه مرغ را براي بابا ميگذارد عشق از نگاه يك كودك 6 ساله عشق يعني آن هنگاميكه براي خوردن غذا با كسي بيرون ميروي و بيشتر چيپس خود را به او ميدهي بدون آنكه توقع متقابلي داشته باشي عشق از نگاه من عشق آن چيزي است كه در اوج خستگي لبخند به لب انسان مي آورد عشق از نگاه شما يعني چي؟ تو نظرات بگو! تا در پست بعدي بيارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 22:10 توسط ترانه |
|
|
عزيز رفته سفر
كي برميگردي؟؟؟؟؟؟؟؟ چشمونم مونده به در كي بر مي گردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رفتي و رفت از چشام نور دو ديده اي ز حالم بي خبر كي بر مي گردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ موقع خدا حافظي به سينه ام فشردمت اشك چشمام جاري شد دست خدا سپردمت گفتي به من غصه نخور ميرم و برمي گردم همسفر پرستو ها مي شم و بر ميگردم پرستو هاي عاشق به خونشون رسيدن اما تو اي عزيز دل چشمام تو رو نديدن غمگين تر از هميشه به انتظار نشستم پنجره اميدم و هنوز به روت نبستم وقتي تو هم مثل خودم غمگيني از جدايي گفتي تا چشم هم بزني ميرم و بر ميگردم عزيز رفته سفر كي برميگردي؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 19:43 توسط ترانه |
|
|
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک
با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک با یه قلب عاشق کوچک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 0:51 توسط ترانه |
|
|
وقتی بدنیا اومدم در گوشم اذان خوندن .....
وقتی میمیرم برام نماز میخونن...... زندگی چقدر کوتاهه ...... به اندازه فاصله اذان تا نماز...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 21:54 توسط ترانه |
|
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم
دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي
ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از
روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه
نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را
پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من
بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو
زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر
چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت
و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي
ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب
بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه
عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم
گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را
بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان
اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را
با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 20:5 توسط ترانه |
|
|
خودت باش ماسك روي صورتت را بردار
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12:34 توسط ترانه |
|
|
لحظه هايم را می شمارم
لحظه های با عشق سپری شده را با لحظه های بی عشقی جمع می کنم مجموع اين لحظه ها را از تمامی لحظه های زندگيم کم می کنم باقيمانده لحظه های تنهايی من است. و عجيت است آن هنگام که تمامی اين لحظه ها را دوباره جمع می بندم، از تمامی لحظه های زندگی من کمتر است. و من لحظاتی را بی آنکه بدانم از دست داده ام، و چه بسيارند اين لحظه ها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:31 توسط ترانه |
|
|
يك شنبه روز مادره
مادر مادر چي بخرم برات؟ چي بخرم كه بتونه اثبات كنه كه چقدر دوست دارم ! چي بخرم تا بتونه اون عشق درونم را به تو برسونه؟ چي بخرم كه تو بفهمي تو را تو دنيا با هيچ چي عوض نميكنم؟ چي بخرم؟ مامان مامان خوب و قشنگ من من حتي نميتونم تصور كنم كه تو را نداشته باشم http://taraneh2005.blogfa.com/ و بببين كه ترانه چقدر دوستت داره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:47 توسط ترانه |
|
|
از اینکه کفش نداشتم خیلی ناراحت بودم تا اینکه ........
. . . مردی را در خیابان دیدم که پا نداشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:39 توسط ترانه |
|
|
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:11 توسط ترانه |
|
|
یه همسر فقط یه انسان همراه نیست بلکه او کل تقدیر ماست
در انتخاب همسر دقت کنید (الکی که نیست) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 6:44 توسط ترانه |
|
|
اردیبهشت بر همه خوش و خرم است بر ماست(دانشجوها) که اردی جهنم است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:27 توسط ترانه |
|
|
هنوز اين ديوار سنگي سايبونه واسه من سقف كوتاه اتاقم آسمونه واسه من هنوزم بنجره بستست هنوزم ساعت بيداره هنوزم ....... و به من كاري نداره اما ما اوني كه بوديم ديگه نيستيم واسه هم تو خودت اينو مي دوني چي بگم من چي بگم گله ها خيلي زيادند قد ديواراي شهر چي بگم گفتني ها هميشه تلخند مثل زهر هنوزم پرده همون رنگه همون رنگي كه بود با همون نقش قديمي و همون طرحي كه بود اما ما اوني كه بوديم ديگه نيستيم واسه هم تو خودت اينو مي دوني چي بگم من چي بگم اگه يه جاهايي رو اشتباه نوشتم و شما يادتونه حتما بگين چون من اين شعر رو چند سال پيش گوش كردم و فكر كنم از ترانه هاي حميرا است مثلا اگه یادتون اومد که به جای نقطه چین چی بوده؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:53 توسط ترانه |
|
|
دقايقي تو زندگي هستند كه دلت برا كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از تو رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني يكي را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نميداند نگاهش ميكنم شايد بخواند از نگاهم ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند به برگ گل نوشتم من كه او را دوست مي دارم ولي افسوس او برگ گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند افسوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:55 توسط ترانه |
|
|
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر را خورد كرد . در عرض يك ساعت ميشه يكي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد اما يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 11:46 توسط ترانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
امیدوارم که لحظات خوشی را در اینجا سپری کنید و دست خالی بیرون نرین من مطالب وبلاگم را به دوست و برادر خوبم محمد عزیزم تقدیم میکنم امیدوارم که بتونم ذره ای از خوبیهاشو جبران کنم شاید ایشون هرگز به مطالب من نگاه هم نکنن ولی من به عشقش و به یاد خاطراتمون همیشه این وبلاگ را به روز میکنم و تا زنده ام فراموشش نمیکنم نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!! |